بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
نمیدونم روایت زن چهارم رو خوندید یا نه
اما زیبا ترین تصور ذهنی هر مرد و زنی شاید همین بخش کتاب باشه
بریم صفحهی 58.....
هانتا بعد از نوشیدن به سمت خونه در حال حرکته که زنی همراهش میشه و عقب تر از او راه میاد
به سر محل که میرسند هانتا از او خدا حافظی میکند و می گوید راه من از این سمت است و زن هم میگوید راه او از همین محل میگذرد
به دو راهیه خیابان که میرسد باز همین اتفاق تکرار می
شود سر کوچه باز، درب حیاط خانه همینطور و آخر دم درب اتاقش بعد از باز
کردن درب سر را برگرداند و گفت که اتاق او اینجاست و خداحافظی کرد اما
دخترک گفت او هم در همین اتاق زندگی می کند و داخل آمد و در بستر با او
شریک شد و صبح که بیدار میشود گرمای او هنوز هست ولی او رفته است.
تصوری و روندش عالیه.
زنی مردی رو انتخاب میکنه و مرد او رو می پذیره و شب اول رو بدون هیچ معاشقه ای تنها به خوابی امن در کنار هم می گذرانند.
واقعا تصویر خوب و جون داریه که تو دل و سر هر مرد و زنی هست به نظرم.

از آن به بعد هر روز موقع برگشت به خانه دختر را میدیده
که چوب جمع کرده و روی پله ها منتظر آمدنش است و به محض اینکه درب را باز
میکنه مثل گربه خود را درون خانه جای میدهد و هیچ حرفی با هم نمی زدند او
میرفت آبجو میخرید و زن بخاری را روشن میکرد و گولاش سیب زمینی با کالباس
گوشت اسب می پخت و اتاق را خوب گرم میکرد و بعد هم توصیفهای آبدار از یک
رابطه ی عادی و نگاه های مهربان و لذت دیدنش در تاریک روشن و بعد از خوردن
به رختخواب میرفت و دختر بعد از اضافه کردن سوخت اجاق به او می پیوست و به
سمت او به پهلو میشد و با انگشت خط الراس جغرافیایی بینی و لبانش را طی
میکرد... هیچگاه هم را نمی بوسیدند و فقط با دست هایشان با هم حرف می زدند
حتی اسم هم را نپرسیده بودند. کلید خانه را به دخترک نداده بود و برخی شبها
برای امتحان دخترک تا نیمه های شب به خانه مراجعت نمی کرد و هر گاه که
میرسید سایه ای به سرعت خود را به درون اتاق می رساند.
بیت الغزل
هیچ چیز نمی خواستیم جز اینکه تا ابد به همین صورت زندگی
کنیم و انگار قبلا همه چیز را به هم گفته باشیم و با هم به دنیا آمده ایم و
هرگز از هم جدا نشده ایم
عالیه ... فوق العاده س ... زیباس ....و ...
و بعد تصویر تنها بیرون رفتن آنها با هم برای بادبادک
بازی و تنها جایی که اندکی با هم حرف زدند و دخترک به شانه ی او تکیه داد و
در آغوش او فرو رفت و چه تصویرهای زیبا و بی نظیری از این حادثه ی دو نفره
مرد خرید میکنه و زن عاطفه خرج میکنه
مرد امنیت میسازه و زن خوراک و منزل را
مرد هدیه میده و زن کیف میکنه
عالیه عالی
و سقوط ناگهانی این ارتباط :(
فردا که به خانه برگشت دخترک نبود و تا صبح جلوی خانه قدم زد
فردایش هم نیامد
و روزهای بعد هم
همه جا را دنبالش گشته بود و هیچ اثری از دخترکش نبود و دخترک دست نخورده و سالم رفته بود و به قول او مثل روح القدس
بعدها فهمید که گشتیهای گشتاپو او را دستگیر کرده و به
بازداشتگاه آشوویس فرستاده بودندش و بعدتر در کوره های آدم سوزی یا اتاق
گاز کشته شده بود
که اشاره ی نابی بود به قتل عام کولی های اروپا که هیچ کس آنرا هیچ وقت پیگیری نکرد
و این تصویر میرود تا لحظه ای که هانتا زیر پرس خود را به دخترکش میرساند و .....
واقعا این بخش از کتاب هربال جسورانه، صادقانه و رویایی نوشته شده و دلخواه های یک مرد را به خوبی تصور کرده است.
بخونید و حرف بزنید آگه دلتون خواست
:)