دوست کاغذی

درباره کتابهایی که خوانده ام، می خوانم و خواهم خواند. شاید فیلم هم نقد کردیم

دوست کاغذی

درباره کتابهایی که خوانده ام، می خوانم و خواهم خواند. شاید فیلم هم نقد کردیم

مشخصات بلاگ

برای معرفی کتاب فیلم و سایر چیزها

آخرین مطالب
آخرین نظرات
پیوندها

سنگ، خشت و قصه های آن

دوشنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۲، ۱۰:۳۶ ق.ظ

سلام

افغانستانِ ایران و ایرانِ افغانستان

فکرش را بکن شمشیری در حد شمشیر هاتوری هانزو (معرفی شده در فیلم (kill Bil در دست سامورایی قدار و کارآزموده پارس را به دو قسمت نامساوی تقسیم کرد و نام یکی را ایران گذاشتند و نام یکی را افغانستان. و حشت را میان این دو برادر چنان بر قرار کردند و نفرت را چنان ....

بماند برای بعد

 

قصه سنگ و خشت

 

محمد کاظم کاظمی شاگرد مکتب بیدل دهلوی و شاعر معاصر پارسی گوی، زاده خراسان پارس، متولد 1346سال بعد از هجرت نبویِ به طریق خورشید، کسیست که در سالهای زندگی خود، طعم انقلاب پارس غربی و پارس شرقی را چشیده، بار جنگ با قلدری به نام صدام را کشیده، مهر به پدری به نام روح ا... داشته و طعم جهاد با روس و طعم تلخ جدال داخلی پارس شرقی را نیز.

شعرش، شعر اعتراض است و تنبُه، تازیانه ای که انسان را به حرکت وا میدارد و محرکی که مو را بر تن آدمی راست.


شعر محمد کاظم عرش خدا (دل) را میلرزاند و عرشش را بر آب (اشک) روان می کند.

در سوگ امام راحل شعر در سوگ آینه را می گوید و در پایان جنگ با بعث کافر احد را، دو سال بعد از جنگ شعر کمانگیر را میسراید و برای برادر کشی در افغانستان شعر قبیله آتش نژاد را سروده است، برای اتفاق سران در لویی جرگه و تصویب قانون جدید عمو زنجیر باف را به نظم کشیده است و برای بدیهای برادر کشی و برادر آزاری دو نیمه سیب را.

کتاب قصه سنگ و خشت که در حال حاضر از انتشارات نیستان بر عرصه نشر است. به روز شده کتاب "پیاده آمده بودم ...". و ما منتظران دفتر شعر بعدی او با نام "کفران" هستیم، تا کی و از کجا از طبع به نشر برسد(این کتاب چاپ شده در بعد از نشر توضیح داده ام).

دوست دارم تمام شعرهایش را در اینجا بیاورم ولی خب نمی شود، در این لحظات واقعا مانده ام که کدام شعر را بگزارم  ولی حتما چند شعر را ذکر میکنم

 

*****

احد 2

خیمه برچیده شب سرد، خروسان گفتند
سحر دهکده گل کرد، خروسان گفتند

 

همه گفتند و به تاکید، که آنک خورشید
گر ندیدید، ببینید که آنک خورشید

 
ای جماعت نه اگر بیش، کمی عار کنید
کی شما روزه گرفتید که افطار کنید

 

سرفرازی نه متاعی است که ارزان برسد
سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد

 

سحر آن است که بیدار شود اقیانوس
سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس

 

الغرض بیشتر از مائده مهمان دیدیم
رمه آنقدر ندیدیم که چوپان دیدیم

 

شادمان چه نمازند؟ وضو باطل بود
آب این جوی همان از ده بالا گل بود

 

آسیا بود، ولی راه عمل را گم کرد
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم کرد

 

از درختی که چنین است، نچیدن بهتر
از چنین راه، به منزل نرسیدن بهتر

 

ظاهراً مرده که پوسید کفن می‌آید
نوح این قوم پس از غرق شدن می‌آید

 

با چنین بی‌نفسان حرف و سخن بیهوده است
ما نمی‌میریم پس فکر کفن بیهوده است

 

در کفن هم اثر از وضع جنون خواهد ماند
دست ما با تیغ از خاک برون خواهد ماند

 

هر که با عذر و بهانه است، خداحافظ او
هر که پابسته خانه است، خداحافظ او

 

چشم از آنسان نگشودیم که خوابش ببرد
بند از آنگونه نبستیم که آبش ببرد

 

خصم گفتند و دروغ است، که دیگر گشته
آنچنانی که توان گفت ابوذر، گشته

 

دل مبندید که صد فتنه در این پنهان است
این همان قصه اسلام ابوسفیان است

 

مثل بیمار که صد بار تب و نوبه کند
دم به دم توبه کند، بشکند و توبه کند

 

کفر کفر است اگر مسجد اگر قرآن است
خصم خصم است اگر بوذر اگر سلمان است

 

پای این طایفه جز در پی شیطان فلج است
قبله کج نیست، نمازی که نخواندند کج است

 

محو فرعون مشو، نیل شدن آسان است
سنگ پیدا کن ابابیل شدن آسان است

 

هر که با عذر و بهانه است، بهل تا برود
هر که پا بسته خانه است، بهل تا برود

 

*******

در سوگ آینه

 

امشب خبر کنید تمام قبیله را
بر شانه می‌برند امام قبیله را

 

ای کاش می‌گرفت به‌جای تو دست مرگ
جان تمام قوم، تمام قبیله را

 

برگرد ای بهار شکفتن که سال‌هاست
سنجیده‌ایم با تو مقام قبیله را

 

بعد از تو، بعد رفتن تو، گرچه نابجاست
باور نمی‌کنیم دوام قبیله را

 

تا انتهای جاده نماندی که بسپری
فردا به دست دوست، زمام قبیله را

 

زخمیم، خنجر یمنی را بیاورید
زنجیرهای سینه‌زنی را بیاورید

 

ای خفته در نگاه تو صد کشور آینه
شد مدتی نگاه نکردی در آینه

 

رفتی و روزگار سیه شد بر آینه
رفتی و کرد خاک جهان بر سر آینه

 

رفتی و شد ز شعله‌برانگیزی جنون
در خشکسال چشم تو خاکستر آینه

 

چون رنگ تا پریدی از این خاک‌خورده باغ
خون می‌خورد به حسرت بال و پر آینه

 

دردا فتاده کار دل ما به دست چرخ
یعنی که داده‌اند به آهنگر آینه

 

در سنگخیز حادثه تنها نشاندی‌اش
ای سرنوشت رحم نکردی بر آینه

 

امشب در آستان ندامت عجیب نیست
ای مرگ اگر ز شرم بمیری هر آینه

 

ای سنگدل دگر به دلم نیشتر مزن
بسیار زخم‌ها زده‌ای، بیش‌تر مزن

****

دو نیمه سیب

تندی مکن‌، برادر هم‌سرنوشت من‌!

دیگر میازمای در آتش سرشت من‌!

 

ما هر دو تن‌، دو نیمه سیبیم‌، عین هم‌

آیینه بر مگیر به سیمای زشت من‌

 

فکری برای دوزخ امروزمان بکن‌

ارزانی تو باد به فردا بهشت من‌

 

دلخوش مشو کلوخی اگر گِرد کرده‌ای‌

در کوره پخته می‌شود امسال‌، خشت من‌

 

با کِشت خویش و موج ملخ‌ها چه می‌‌کنی‌؟

گیرم که خوک هم بچرانی به کشت من

****

و کار حماسی و بزرگ

کهکشان

 

این کهکشان کشاله ای از ردپای ماست
وقتی که می رویم و جهان در قفای ماست


ما ادعای رفتن این گونه کرده ایم
صحرای پشت سر، سند ادعای ماست

 

بیم از هراسناکی جنگل مبادمان
جنگل غذای آتش و آتش غذای ماست

 

دستی به من بده که ببینی به برکتش
فردا چراغ معجزه در دستهای ماست

 

فردا اگر چنانکه خدا گفته بر شویم
ما کدخدا و هر چه زمین، روستای ماست

 

و این کتاب را از کجا بخریم: تهران، خیابان انقلاب، خیابان قدس، خیابان پورسینا، کافه کراسه، با مدیریت علی اسماعیلی و با تلفن 09124804475

 


دوشنبه, ۱۹ فروردین ۱۳۹۲، ۱۰:۳۶


 بعد از نشر

 

رفتم جستجو کردم و متوجه شدم که کتاب کفران از انتشارات تکا در سال 88 منتشر شده است و شرمنده از ایراد موجود در متن

  • مجید شفیعی

نظرات (۱)

سحر آن نیست که با بانگ خروسان برسد
سحر آن است که بیدار شود اقیانوس 
سحر آن است که خورشید بگوید نه خروس
فوق العاده اس...
راستی آقای کاظمی متولد ایرانه و در افغانستان ساکن بوده؟
پاسخ:
سلام
ایشان متولد پارس شرقی است و در حال حاضر مجاور جانستان عالم، امام  علی ابن موسی الرضا علیه السلام ساکن است